تبليغاتX
سه شنبه دهم مهر 1386
هضم

هر چی فکر کردم نفهمیدم

از چند نفرم پرسیدم

ولی هیچکس نمی دونست برای اینکه آدم بخواد از خودش فرار کنه کجا باید بره

یا اصلا میشه خودتو یه جا خواب کنی و بدون اینکه خودتو بیدار کنی آروم بلند شی و از خودت دور شی؟

من که هرچی سعی کردم خودمو بپیچونم بیشتر تو خودم فرو رفتم.

 

 

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 9:27 | | لینک به این مطلب
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
خوشا به حال ...

خوشا به حال آسمان که هیچ کس

به وسعتش شک خطا نمی کند

 

خوشا به حال جویبار که هیچ کس

به صافی اش گمان بد نمی کند

 

خوشا به حال ناخدا

که مقصدش به ناکجا نمی رود

 

خوشا به حال لاله ای که رویش اش

به سرزمین خاکی و به منجلاب نمی شود

 

یه آسمان ابری و هزار تا شکِّ نابجا

یه آسمان ابری و هزار و صد گمان بد به جویبار

 

بیا و موج پر غرور ناخدا شکسته را ببین

بیا و مقصد به نا کجا رسیده بین

ببین که این یکی به آسمان ابریه و ناخدا به آسمان آبی

 

بیا و رشک بی حساب سبزه هرزه را

به لاله سرخ در میان خود ببین

ببین که این یکی به آسمان ابریه و لاله سرخ در چمن به جوی نا گل آلود

 

بیا و نظم نا منظمی ببین

بیا و چیدمان آفرین پسندِ آفرینشی چنین ببین

 

و تا کنون شنیده ای کسی چنین بگوید؟!

خوشا به حال تیرگی آسمان؟!

به سرزمین خاکی؟!

لالۀ منجلابی؟!

به جویبار پر از گِل؟ به حال سبزۀ هرز؟

 

و از هجوم ناگزیر لحظه ها بخوان

که این نه این بماند و آن نه آن

 

 

 

 

  عکس از ردپا

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 17:25 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیستم اسفند 1385
کمال

وقتی همه چیز به هم ریخت، یعنی خودم همه چیزو خراب کردم، وقتی هر چی خوبی و ارزش بود رو از دست دادم، فقط یه چیز باعث شد که به ادامه امید داشته باشم اونم سرگذشت بزرگترین اشتباه تارخ بود. سیاه ترین و شرم آورترین خیانت تا کنون. روزی که هبوط اتفاق افتاده بود، روزی که خورشید بر تکه ای از خودش جدا شده می تابید و روزی که وسوسۀ کمال از سر گرفته شد و کسی در خیال هم باور نداشت که کمالِ دوباره فراتر از یک وسوسه بشه. ولی انگار شد. انگار کمالی مجدد دست یافتنی بود، پس هست، پس می یابم.

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 0:36 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
چقدر اینجا خلوته

چرا هیچ کسی از اینجا گذر نمی کنه. هیچ رد پایی نیست.

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 19:10 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
نشد نداره !!

مدتی بود یه جمله رو به خیلی از اطرافیام می گفتم. " از بین چندین معنی که یه جمله، یه رفتار و یا یه اشاره داره، قشنگترینشو استنباط کن، اگه می خوای شادی از زندگیت جدا نشه "

تو سلمونی نشسته بودم و به ریختن موهام رو زمین نگاه می کردم، دو نفر داشتن در مورد کنکور دکترا صحبت می کردن، یه  پسر بچۀ خیلی کوچولو با مامانش اومد تو و آماده شد برای اصلاح موهاش، یکی از اون دونفر به دوستش گفت، تو کلاسای آمادگی کنکور اسم نوشتی؟ دوستش گفت آره. انگار این جمله برا پسرک خیلی جالب بود، یهو سوال کرد آقا شما هم کلاس آمادگی می رین؟ مرد یه نگاهی کرد و با نیشخند گفت  آره. پسرک داشت از شادی پر در می آورد، با خوشحالی گفت مامان این آقا هم مثل من کلاس آمادگی می ره !

 

 

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 23:31 | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم آذر 1385
دوربین من

دوربینمو دوست دارم .

دوربینم وقتی آدما رو نگاه می کنه به خودش اجازه نمی ده اونا رو برانداز کنه.

وقتی باهاش عکس می گیرم تصویر همه رو ذخیره می کنه، چه اونی که وسط تصویر باشه چه اونایی که گوشه و کنارن. دوربینم می تونه تنظیم کنه کجا رو با چه وضوحی و با چه اندازه ای ببینه.

و از همه مهمتر اینکه من با دوربینم لبخندا رو ذخیره میکنم. دوستامو ذخیره می کنم .

 

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 21:43 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
خیال باطل

    چقدر ساده

    دلم بر حال زارت، آسمان، سوخت

    زدی باران، بشویی مردم شهر

    ندانستی که مردم چتر دارند

    به روی خانه هاشان بام دارند

    چقدر راحت خیال باطلت سوخت

 

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 8:57 | | لینک به این مطلب
جمعه نوزدهم آبان 1385
کاشکی می فهمیدین

همه می گن من بچه ام ، چیزی نمی فهمم ، از حرفاشون سر در نمی آرم ، یعنی اصلا کسی حاضر نیست حرفشو برا من بگه ، برا یه بچه ، آخه کسی که قراره حرف دلو بشنوه و بهت آرامش بده باید تریپش خیلی مرد باشه ، خیلی غمگین ، خیلی عالم ، کتابخون ، فهمیده . خلاصه اینکه خل و چل نباشه ، همیشه کارش خنده نباشه ، ولی من هم خل و چل بودم ، هم خنده کار همیشه ام بود. نمی دونم چرا ، ولی اولش همش دلم می خواست بگم که نه من بچه نیستم. حالا به این نتیجه رسیدم که حاضر نیستم این بچگیمو با هزار تا از اون تریپای عالم و فهمیده عوض کنم. اگه اونا همه چی بلدن در عوض من یه چیزو اصلن بلد نیستم، " دل شکستن "

 

 

 

حالا مگه چی شده؟

هیچی

 

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 23:26 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یکم آبان 1385
سکوت ممنوع

یه پیر مرد نشسته بود کنار خیابون چینی جات می فروخت. برا اینکه ثابت کنه جنس چینیاش خوبه هی اونا رو ول می کرد زمین و داد می زد که اینا نشکنه. یکی دیگه سر و صدا راه انداخته بود که از تولید به مصرف برا اینکه ثابت کنه قیمت لباساش پایینه. خندم گرفت. خندیدم به وقتایی که می خوام یه چیزی رو بهش ثابت کنم. سکوت می کنم و انتظار دارم باور کنه. هنوزم مطمئن نیستم صدای اونا بیشتره یا صدای سکوتم !

 

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 12:47 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
فریب بزرگ

هيچ وقت دليلشو نمي فهميدم چرا مادر بزرگم مي گفت شبا که مي خواي بخوابي قلبتو بذار تو يخچال. اين حرف خيلي خنده دار و بي معني بود برام. فقط به حکم احترام به بزرگتر حرفشو گوش مي کردم. بعد بزرگ شدم و  جووني اجازه نداد که حرفشو گوش کنم.  شب اول که اين کارو نکردم  جمله مادر بزرگ شده بود برام يه عقده، يه فريب بزرگ. حالا از اون روز چند ماه ميگذره. من موندم و جاي خالي دل.

ولي پشيمون نيستم. هنوز اون جمله برام يه فريب بزرگه.

 

 

تقدیم به دوست از طرف مهدی در 8:52 | | لینک به این مطلب